مترسک....

مترسکم ...که بر شانه ی لحظه هایم نشسته سالها...پرنده یک نگاه...ساکت وبی ریا...

کاش میشد.......

 

عاشقم......


....اهل همین کوچه ی بن بست کـناری.....................

............................................که تو از پنجره اش................

............................................................ پای به قلب منِ دیوانه نهادی....

تو کجا ........

...........کوچه کجا..............

.............................پنجره ی باز کجا...................

من کجا..........

.................عشق کجا ..........

......................................طاقتِ آغاز کجا ..........

تو به لبخند و نگاهی...........

...................منِ دلداده به آهی.................

..........................................بنشستیم.......

...........................................................تو در قلب و........


..........................................................................منِ خسته به چاهی.....

گُنه از کیست........

.............از آن پنجره ی باز.............

.................................از آن لحظه ی آغاز..............

.......................................................از آن چشمِ گنه کار...........

..........................................................................از آن لحظه ی دیدار......

کاش میشد.......

......گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت..............

.................................همه بر دوش بگیرم..........

...............................................جای آن یک شب مهتاب........

.....................................................................تو را تنگ در آغوش بگیرم....

 

                                                                            ( رحمان نصر اصفهانی)

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 16:11 توسط مترسک....


باران.....

 

من......

........ غرورم را .......

............................مدیون بارانم..........

هنوز باران را سپاس ..........

..................................که پنهان کرد اشک هایم را...............

باران را سپاس..........

................که آبرویم را خرید..........

.............................تا نفهمند آدم ها .........

................................................که من از تنهایی نیست....

..........................................................................که قدم می زنم........

من.....

.....زیر باران رفتم ........

.................تا که آسوده خاطر ببارم........

.............................................بی آنکه بترسم.......

....................................................................از نگاه کسی........

به سلامتی باران.........

.......................که حفظ کرد............

..............................................غرورم را…..............

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 9:39 توسط مترسک....


تقدیر...

 

وقتی آسمان.......

................به آغوش کشید.....

................................ابرهای تیره را ...

................................................نه صدایی ماند...

.........................................................................دیگر........

 ......................................................................................... نه نگاهی...

 از سینه برون نیامدند.....

.................................حتی............

.................................................نفس ها هم.........

.............چه کسی شادی را.......

..............................................نمی دانم.......

.................................................................برداشت از سر شاخه ی بید......

.............................. و نگه داشت....

...........................................................زمان را.......

...........................................................................میان دستان خود ................

گشتم....

..........پیوسته.........

........................به دنبال تنهایی خویش ......

..........................................................میان بی خبری مردمان شهر........

تا پیدا کنم .......

..............کسی را .............

...............................در خلوت خویش.........

شاید.................

...........به ایستد........

...........................میان این زمانه و من ........

 و آن شادی غریب ....

................................دستی.........

............................................. برای آشنایی پیدا کند...................

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 9:30 توسط مترسک....


حقیقت تلخ دختر تن فروش

 

شاید برای شما هم پیش آمده باشد با یک اعصاب تحریک شده از ترافیک و سری که از شدت سرما خوردگی در مرز انفجار است در خیابان مانده باشید و زمین و زمان را به هم بدوزید اما حکایت من به عنوان یک خبرنگار در حوالی میدان ونک حکایت تلخی است از درد و رنج دختری که دیگر دختر نیست، زن نیست، هیچ چیز نیست، پوچ است و تو خالی، طرد شده و پر از نفرت. نفرتی که شاید امثال ما به او هدیه کرده ایم ، در حالی که شاید اگر در شرایط برابر با او زندگی می کردیم کسی بودیم مانند او، تنها و پر درد و توخالی با ماسکی رنگارنگ و لباس های مارک دار! ماجرا اما خیلی ساده پیش آمد، ساعت کمی از ۹.۳۰ شب گذشته بود و من در حالی که تازه با پیچیدن به سمت یکی از فرعی های میدان ونک کمی از ترافیک خلاصی یافته بودم با دخترکی مواجه شدم که ترسان کنار خیابان می دوید. ناخودآگاه حس فمنیستی در من فوران کرد و با زدن چند بوق از او خواستم که سوار شود. دخترکی بود کم سن و سال با شال و مانتویی خوش دوخت و گران قیمت و صورتی پر آرایش که حتی زیر آن سرخاب و سفیدآب ها هم از نگرانی مانند گچ سفید بود. از در عقب سوار شد. چند لحظه ای به سکوت گذشت و من با کنجکاوی از آینه در صورت جوان و بی روح او تجسس می کردم و سرانجام در حالی که نمی دانستم چه باید بکنم آرام از او پرسیدم، چرا در خیابان می دوی، چه مشکلی داری؟ پاسخ او سکوت بود و من همچنان منتظر در صورت او تجسس می کردم و آرام می راندم. ناچار از او پرسیدم خانه اش کجاست تا او را برسانم اما برق نفرت در چشمانش درخشید و من را از سوالم پشیمان کرد! ناگهان چنان هق هقی سر داد که دل سنگ را آب می کرد و بعد از چند دقیقه گفت:” شما بچه پول دار ها فکر می کنید کی هستید ها؟ چیه فکر می کنی خونه منم مثل شماها همینجا هاست که می خوای من رو برسونی؟!” هر چند با وجود سر و وضعی که داشت از گریه ناگهانی او و حرفهایش شکه شدم اما از نسبت دادن کلمه پر نفرت بچه پول دار به خودم ناخودآگاه خنده ای سر دادم که از چشم دخترک دور نماند و بعد از اینکه چند فحش آبدار نثارم کرد با آرامش به او گفتم: من خانه ام از اینجا خیلی دور تر است و فکر نمی کنم بچه پولدارها پراید قرضی سوار شوند. نگاهش کمی آرام گرفت. از او خواهش کردم آدرس خانه اش را بدهد که او از محله ای برایم گفت که در انتهای تهران و روی خط راه آهن قرار دارد. از محله ای برایم گفت که مادر و خواهر کوچکترش در آن جان داده اند. از خانه ای برایم گفت که پدر معتادش با کمربند به مادرش حمله می کرد و به او و خواهر کوچکترش تجاوز می کرد! تا جایی که مادر و خواهرش تاب نیاوردند اما به قول خودش او جان سگ داشت که زنده مانده است! از صورتی می گفت که زیباست و پدرش می گوید باید با آن درآمد زایی کند و اگر شب به شب پول به خانه نیاورد تنها برادرش را که ۱۰ سال بیشتر ندارد، معتاد می کند و می فروشد! او می گفت و من مچاله می شدم، او می گفت و من در خود می شکستم. او می گفت و من از اعصاب خرد خودم شرم زده می شدم. می گفت ۱۶ سال بیشتر ندارد، می گفت از ۱۰ سالگی! آنقدر با مردهای مختلف سر کرده که حسابش از دستش در رفته. می گفت یک بار با برادرش فرار کرده اما از زور گرسنگی و بی جایی باز به همان خانه جهنمی بازگشته است. می گفت امروز هم از نامردی پسر پول داری می گریخت که می خواست از بدبختی او فیلم بگیرد و با دوستانش تفریح کند! می گفت گوشی او را دزدیده و فرار کرده است. می گفت از نگاه های پر نفرت زنان و دختران بیشتر متنفر است تا نگاه هرزه مردهای بی شرم. می گفت و من می گریستم. حوالی میدان آزادی بود که پیاده شد. نه آدرسی به من داد و نه راه تماسی. می گفت آب از سر او گذشته است و میداند برادرش هم روزی مانند پدر خواهد شد اما… دلم می خواست تعقیبش کنم… دلم می خواست به نهادی سازمانی کسی، جایی معرفی اش کنم که از آنها کمک بگیرد اما او پدر داشت؛ پدر به معنای سرپرست خانواده! پدری که می تواند هر لحظه او را از بهزیستی یا سایر نهاد ها طلب کند! من دست از پا دراز تر با چشمانی خیس که مطمئن بودم هرگز با دیدن دخترکان خیابانی رنگ نفرت نمی گیرد، چشمانی که اجازه نخواهم داد این بار رنگ ترحم و تحقیر بگیرد، دست از پا درازتر به خانه بازگشتم …. در هر حال، ناگفته پیداست، مشکلات کلان‌شهر تهران به اندازه وسعت آن و حتی گاهی بزرگتراز آن است، به خصوص اگر بحث راهکارهای قانونی برای حمایت از زنان در میان باشد. هرچند وجود خلأ‌های قانونی برای حمایت از زنان در معرض آسیب و آسیب دیده برکسی پوشیده نیست. متاسفانه قوانین تدوین شده از جمله قانون حمایت از خانواده هم نتوانست به خلأ‌ها پاسخ منطقی دهد و قانون تعالی خانواده هم با رویکردی غیر کارشناسی و در فضایی احساسی تدوین شده و در انتظار بررسی در صحن مجلس شورای اسلامی است. اینکه زنان خیابانی ماحصل فقر و اقتصاد بیمار و نبود حمایت‌های اجتماعی هستند واقعیتی غیر قابل انکار است اما اینکه چرا برای بازگشت آنها به زندگی سالم تلاشی هدفمند و قانون‌مدار نمی شود یک سوال بی‌پاسخ طی‌سال‌های اخیر بوده است. سوالی که حالا سوال من و جامعه هست و ای کاش پاسخی قانع کننده داشته باشد!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 8:32 توسط مترسک....|


انتظار...

 

دلم لک زده......

 ................برای ..........

.......................یک عاشقانه ی آرام.........

................................................ که بنشینی روی پاهایم........

بگذاری گله کنم.............

..............از همه این کابوسهایی که..............

 .....................................................چشم تورا دور دیده اند..........

 پنهان کنم...........

................سرم را........

.............................در گودی گلویت.............

و پر کنم........

 .......................ریه ام را ...............

.............................................. از عطر بدنت........

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 14:23 توسط مترسک....


تنهایی........

 

 

دسـت بـر “صورتـم” مزن ............!

...........................ای دوست...........

....................................... تـرسم افتـد...........

.................................................. خنده نقـابی کـه بـر چهـره دارم .......!

....و آنگاه ..........

..............خواهد برد ...........

..............................با خود..........

.......................................سیـل ِ اشـک هـایـم “تـــــــــــو” را...................

......و بـاز هم.......

...............من بمانم و .........

.....................................تنهــــــایی ....…!!!

 


 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 8:21 توسط مترسک....|




مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟



بـگـذار ....

 

.............سـخـت باشم و سـرد ........

بـاران کـه بـاریــد........

 

.............................چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه .......



خـورشـیـد کـه تـابـیـد.....

 

................................ پـنـجـره ببـندم و تـاریـک .........



اشـک کـه آمـد.........

 

.........................دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک ............



او کـه رفـت.................



.......................نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت.......

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 8:18 توسط مترسک....


 

صدای پای خیانت...

 

در شهر.....

.........صدای پای مردمانیست.....

....................................که طناب دارت را میبافند......

..................................................................همان گاه که تو را میبوسند...

که چه صادقانه........

.................. دروغ می گویند........

و چه عاشقانه.........

...........................خیانت میکنند..................

کاش.....

........پاک پود......

.......................دلها را می گویم......

آنقدر.....

..........که برای دوستت دارم.......

...........................................نیازی نبود.......

.........................................................به این قسم های بی معنا.......

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 7:54 توسط مترسک....|


باور تنهایی

 

 

آدمها می آیند.....


..............خودشان را نشان میدهند....


وقتی که برایت مهم نیست.....


.........................................اصرار می کنند..........


اصرار برای اثبات وجودشان.....


......................................اثبات بودنشان......


...............................................................و ماندنشان.............


اصرار که تو نیز بمانی.......


.................................به همراهیشان.........


آنگاه که پذیرفتی .....


..................به سادگی .....


......................................بودنشان، و به باور نشاندی.....


...........................................................................ماندنشان را..


می روند....


...........به بهانه ای پوچ....


...................................می روند.....


...............................................به بی بهانگی....


....................................................................به همین سادگی....


آنگاه....


.............تو می مانی.........


..................................با باوری تلخ..............


......................................................طعمی به تلخیه تنهایی.............


 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 10:34 توسط مترسک....


زندگي.......


...............وزن نگاهيست...........


..................................كه در خاطره ها مي ماند...........



.......................نگاهتان زيبا...............عيدتان زيبا تر......................





نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 9:3 توسط مترسک....|



مطالب پيشين
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pars Skin